گاهی دلم برای بچگی تنگ می شود... برای سادگی هایم... برای شیطنتهای کودکانه ام... برای روزهای خوبیکه اگر کار بدی هم انجام میدادم... از قصد نبود... قلبم کوچک بود و گنجایش بدی هاو نا مهربانی ها را نداشت... نه غروری بود که مرا در چهارچوب خلوت خویش زندانی کندو نه حسرتی که مرا با دیگران غریبه سازد... من بودم و بچه گی و هزاران رویا برایفرداهایم... با همه یکرنگ بود... با همه آشنا... دلم برای بچه گی ام تنگ شده...امروز صبح بی هیچ قید و بندی مادرم را در آغوش گرفتم.... و به یکباره در میانآنهمه مهربانی گم شدم...
قلبم آرام گرفت و دوباره بچگی ام را درآغوش مادر بیاد آوردم... span>
برچسب:
نویسنده: maede